آیدا درخت و خنجر و خاطره Kindle ¶

آیدا درخت و خنجر و خاطره ➾ آیدا درخت و خنجر و خاطره Download ➹ Author احمد شاملو – Buyprobolan50.co.uk Aida tree Dagger and memory Ahmad Shamlooعنوان آیدا درخت و خنجر و خاطره مجموعه شعر از 1343 تا 1344؛ شاعر احمد شاملو؛ تهران، مروارید خ Aida tree و خنجر PDF Ê Dagger and memory Ahmad Shamlooعنوان آیدا درخت و خنجر و خاطره مجموعه شعر از تا ؛ شاعر احمد شاملو؛ تهران، مروارید خانه کتاب، ؛ در ص؛ آیدا درخت PDF/EPUB ² چاپ سوم ؛ چاپ دیگر تهران، مروارید، زمانه، ، در ص؛ شابک ؛ چاپ پنجم مروارید و زمانه، ؛ چاپ هفتم ؛ چاپ هشتم ؛ چاپ دیگر تهران، زمانه، ؛ درخت و خنجر Epub Ý در ص؛ شابک ؛ موضوع شعر شاعران معاصر ایرانی قرن م.


10 thoughts on “آیدا درخت و خنجر و خاطره

  1. Ahmad Sharabiani Ahmad Sharabiani says:

    Ayda Tree Dagger Remembrance 1965 Ahmad ShamluAhmad Shamlou also known under his pen name A Bamdad December 12 1925 – July 23 2000 was an Iranian poet writer and journalist Shamlou was arguably the most influential poet of modern Iran His initial poetry was influenced by and in the tradition of Nima Youshij Shamlou's poetry is complex yet his imagery which contributes significantly to the intensity of his poems is simple As the base he uses the traditional imagery familiar to his Iranian audience through the works of Persian masters like Hafiz and Omar Khayyám For infrastructure and impact he uses a kind of everyday imagery in which personified oxymoronic elements are spiked with an unreal combination of the abstract and the concrete thus far unprecedented in Persian poetry which distressed some of the admirers of traditional poetryتاریخ نخستین خوانش ماه آوریل سال 1973 میلادیعنوان آیدا درخت و خنجر و خاطره مجموعه شعرهای 1343 تا 1344 هجری، شاعر احمد شاملو ا بامداد؛ تهران، مروارید، 1344، در 154 ص؛ چاپ سوم 1356؛ چاپ دیگر مروارید، زمانه، 1372؛ در 134 ص، چاپ بعدی مروارید زمانه 1379؛ شابک 9649100059؛ چاپ دیگر تهران، مروارید، چاپ چهارم 1376؛ شابک 9646026427؛ چاپ پنجم 1379؛ چاپ هشتم 1382؛ موضوع شعر شاعران ایرانی سده 20 مآیدا درخت و خنجر و خاطره، شبانهرود، قصیده­ ی بامدادی را، در دلتای شب مکرر می­کندو روز، از آخرین نفسِ شب، پـُرانتظار آغاز می­شودو اینک سپیده دمی که شعله­ ی چراغِ مرا در طاقچه، بی­رنگ می­کندتا مرغکان بومی، رنگ را در بوته­ های قالی، از سکوتِ خواب برانگیزد، پنداری آفتابی است، که به آشتی، در خونِ من طالع می­شوداینک محراب مذهبی جاودانی که در آن، عابد و معبود، عبادت و معبد، جلوه ­ای یکسان دارند بنده، پرستشِ خدای می­کند، هم از آن گونه، که خدای، بنده راهمه­ ی برگ و بهار، در سرانگشتان توست، هوایِ گسترده، در نقره­ ی انگشتانت می­سوزد، و زلالیِ چشمه­ ساران، از باران و خورشید سیراب می­شودزیباترین حرفت را بگو، شکنجه­ ی پنهانِ سکوتت را آشکار کن، و هراس مدار، از آنچه بگویندترانه، بیهودگی نیست، چرا که عشق، حرفی بیهوده نیستحتی بگذار، آفتاب نیز برنیاید، به خاطرِ فردایِ ما، اگر، بر ماش منتی است؛چرا که عشق، خود فرداست، خود همیشه استبیشترین عشق جهان را به سوی تو می­آورم، از معبر فریادها و حماسه­ ها، چرا که، هیچ چیز، در کنارِ من، از تو عظیم­تر نبوده استکه قلبت، چون پروانه­ ای ظریف و کوچک وعاشق استای معشوقی که سرشار از زنانگی هستیو به جنسیت خود غره ­ای، به خاطر عشقتای صبور ای پرستار ای مومنپیروزیِ تو، میوه­ ی حقیقتِ توست، رگبارها و برفها را، توفان و آفتابِ آتش­بیز را، به تحملِ صبر، شکستیباش، تا میوه­ ی غرورت برسد، ای زنی که صبحانه­ ی خورشید، در پیراهنِ توست، پیروزی عشق، نصیب تو بادیاز برای تو، مفهومی نیست نه لحظه ­ای، پروانه ­ای­ ست که بال می­زند، یا رودخانه ­ای، که در حالِ گذر است هیچ چیز تکرار نمی­شود، و، عمر به پایان می­رسد پروانه، بر شکوفه­ ای نشست، و رود به دریا پیوستا شربیانی


  2. ZaRi ZaRi says:

    در مرز نگاه مناز هرسودیوارهابلند،دیوارهابلند،چون نومیدیبلندندآیا درون هر دیوارسعادتی هستوسعادتمندیوحسادتی؟ که چشم اندازهااز این گونه مشبـّکندو دیوارها ونگاهدر دور دست های نومیدیدیدار می کنند،و آسمانزندانی استاز بلور؟


  3. Mehrshad Zarei Mehrshad Zarei says:

    کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شودو انسان با نخستین درددر من زندانیِ ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم


  4. Kamrani Adnan Kamrani Adnan says:

    مرگ را دیده‌ام مندر دیداری غمناک، من مرگ را به دست                                                  سوده‌اممن مرگ را زیسته‌امبا آوازی غمناک                   غمناکو به عمری سخت دراز و سخت فرسایندهآه، بگذاریدم بگذاریدماگر مرگهمه آن لحظه‌ی آشناست که ساعتِ سُرخاز تپش بازمانَدو شمعی ــ که به رهگذارِ باد ــمیانِ نبودن و بودن                      درنگی نمی‌کند،خوشا آن دَم که زن‌واربا شادترین نیازِ تنم به آغوش‌اش کشمتا قلب         به کاهلی از کار                              باز مانَدو نگاهِ چشم                به خالی‌های جاودانه                                           بر دوختهو تنعاطلدردا دردا که مرگنه مُردنِ شمع و نه بازماندنِ ساعت است،نه استراحتِ آغوشِ زنیکه در رجعتِ جاودانه                          بازش یابی،نه لیموی پُر آبی که می‌مَکی تا آنچه به دورافکندنی‌ستتفاله‌یی بیش                 نباشدتجربه‌یی‌ست                 غم‌انگیز                           غم‌انگیزبه سال‌ها و به سال‌ها و به سال‌هاوقتی که گِرداگِردِ تو را مردگانی زیبا فراگرفته‌اندیا محتضرانی آشنا                       که تو را بدیشان بسته‌اندبا زنجیرهای رسمیِ شناسنامه‌هاو اوراقِ هویتو کاغذهاییکه از بسیاریِ تمبرها و مُهرهاو مرکّبی که به خوردِشان رفته است                                               سنگین شده است ــوقتی که به پیرامنِ توچانه‌ها          دمی از جنبش بازنمی‌مانَدبی آنکه از تمامیِ صداها                                یک صدا                                          آشنای تو باشد، ــوقتی که دردها از حسادت‌های حقیر                           برنمی‌گذردو پرسش‌ها همه                      در محورِ روده‌هاستآری، مرگ             انتظاری خوف‌انگیز است؛انتظاری          که بی‌رحمانه به طول می‌انجامدمسخی‌ست دردناککه مسیح را                شمشیر به کف می‌گذارد                                                در کوچه‌های شایعهتا به دفاع از عصمتِ مادرِ خویش                                         برخیزد،و بودا رابا فریادهای شوق و شورِ هلهله‌ها تا به لباسِ مقدسِ سربازی درآید،یا دیوژن رابا یقه‌ی شکسته و کفشِ برقی،تا مجلس را به قدومِ خویش مزین کنددر ضیافتِ شامِ اسکندرمن مرگ را زیسته‌امبا آوازی غمناک                   غمناکو به عمری سخت دراز و سخت فرساینده


  5. Sara Alaee Sara Alaee says:

    اگر بگویم که سعادتحادثه ای است بر اساس اشتباهیاندوه سراپایش را در بر میگیردچنان چون دریاچه ایکه سنگی راو نیرواناکه بودا راچرا که سعادت راجز در قلمرو عشق باز نشناخته استعشقی کهبه جز تفاهمی آشکارنیستبر چهره زندگانی منکه بر آنهر شیاراز اندوهی جانکاه حکایتی می کندآیدا لبخند آمرزشی استپر پرواز ندارمامادلی دارم و حسرت درناهاو به هنگامی که مرغانِ مهاجردر دریاچه‌ی ماه‌تاب،پارو می‌کشندخوشا رها کردن و رفتنخوابی دیگربه مُردابی دیگرخوشا ماندابی دیگربه ساحلی دیگربه دریایی دیگر،خوشا پر کشیدن، خوشا رهاییخوشا اگر نه رها زیستن، مُردن به رهاییآه، این پرندهدر این قفسِ تنگنمی‌خواند


  6. Sarah Karimia Sarah Karimia says:

    خوشا رها کردن و رفتن؛خوشا پر کشیدن خوشا رهایی ،خوشا اگرنه رها زیستن ، مردن به رهاییآه ، این پرندهدر این قفس تنگنمی خواند بخشی از شعر شبانه از دفتر شعر آیدا،درخت خنجر و خاطره


  7. Mohammad Hanifeh Mohammad Hanifeh says:

    چندان که چون نظر از وی بازگرفتمدر پیرامونِ من همه چیزی به هیئت او درآمده بودآن‌گاه دانستم که مرا دیگر از او گزیر نیست


  8. Saman Saman says:

    پـرِ پـرواز ندارمامّادلی دارم و حسرتِ دُرنـاهاو به هنگامی که مرغانِ مهاجردر دریاچه‌ی ماه‌تابپارو می‌کشند،خوشا رهــا کردن و رفتــنخوابی دیگــربه مُردابی دیگرخوشا ماندابی دیگربه ساحلی دیگربه دریایی دیگرخوشا پر کشیدن، خوشا رهایی،خوشا اگر نه رها زیستن، مُردن به رهاییآه، این پرندهدر این قفسِ تنگنمی‌خواند


  9. Mohsen Mohsen says:

    آنجا که عشق غزل نیستکه حماسه ایست، هر چیز را صورت حال باژگونه خواهد بود، زندان باغ آزاد مردم است و شکنجه و تازیانه و زنجیر نه وهنی به ساحت آدمیکه معیار ارزش های اوستشعر آنجا كه عشق و عصر عظمت هاي غول آساي عمارت ها خيلي قشنگ بودن


  10. Sepideh Sepideh says:

    شاملوعشق سوتفاهمي است كه با يك متاسفم فراموش ميشود


Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *