لاتاری، چخوف و داستانهای دیگر PDF


  • Paperback
  • 184 pages
  • لاتاری، چخوف و داستانهای دیگر
  • جعفر مدرس صادقی
  • Persian
  • 09 December 2016

10 thoughts on “لاتاری، چخوف و داستانهای دیگر

  1. مهسا حدّادی مهسا حدّادی says:

    زنده باد داستانِ کوتاه داستان کوتاه ثابت می‌کنه که ادبیات رو می‌شه از روی مشاهده‌ی دقیقِ زندگیِ واقعی ساخت؛ هرجا و به هر صورتی که زندگی جریان داشته باشه، حتا اگه فقط شاملِ یه شیشه سس گوجه فرنگی روی میز و تله‌ویزیونی در حال زرزر کردن باشهترجمه‌ی فوق‌العاده و انتخاب و چینشِ خوبی کرده بودند آقای مدرس صادقی داستان‌هایی که نمیشد گفت بهترین کار نویسنده‌شون بودنالبته بجز لاتاریِ شرلی جکسن و چخوفِ ریموند کارور اما کنار هم ترکیب دوست‌داشتنی‌یی شده بودندداستان‌های بی‌تکلف و آزاد از قید و بندِ طرح و فرم و تئوری، داستان‌هایی که کاملا متعلق به نویسنده‌هاشون بودند دقیقا همونطور که توبیاس ولف می‌گه«من تئوری مئوری سرم نمی‌شه برای هر داستانی که می‌نویسم یه تئوری مخصوص خودش پیدا میکنم هر داستانی فرمِ مخصوص خودش رو می‌طلبه من از کلی‌بافی درباره‌ی ادبیات بیزارم فکر می‌کنم همین کلی‌بافی‌ها دشمنِ ویژگی‌های هر داستانیه راستش رو بخواید، تئوری‌های ادبی هیچ‌وقت به درد نویسنده نمی‌خوره»و اتفاقی که سرِ کلاسِ فرم و تئوری داستانِ ریموند کارور می‌افته دانشجوی دکترا اعتراض می‌کنه«اسم این کلاس فرم و تئوری داستان کوتاهه،ولی کاری که میکنیم اینه که بشینیم دور هم و از این داستان و اون کتاب حرف بزنیم پس تکلیف فرم و تئوری چی میشه؟»رِیموند قیافه‌ی مضطربی به خودش میگیره،سر تکون میده و پکی عمیق به سیگارش میزنه و میگه«خب این سوال خوبیه» و بعد از یه مکث طولانی اضافه میکنه«به نظرم باید بگم که نکته اینجاست که ما کتابهای خوب رو میخونیم و درباره‌شون بحث می‌کنیمبعدش تو خودت میتونی بری خونه و به تئوری خودت فرم بدی هاهاها»بریده از داستان‌هابا اینکه تولستوی به استعداد چخوف در نمایش‌نامه‌نویسی نظر مثبتی نداشتتولستوی معتقد بود نمایشنامه‌های او بی‌تحرک و فاقد دیدگاه اخلاقی‌اند یک باز از چخوف پرسیده بود شخصیت‌هایتان شما را به کجا میبرند؟ از روی نیمکت به پستو و از پستو به روی نیمکت؟، داستان‌های کوتاهش را میپسندید تولستوی در مورد چخوف به گورکی گفته بود«چه مرد زیبا و نازنینی فروتن و آرام مثل یک دختر حتا مثل دخترها راه میرود آدم معرکه‌ایست»و در دفترچه خاطراتش نوشته بود«خوشحالم که چخوف را دوست دارم»چخوف،ریموند کارورآینده مگر همه به اندازه‌ی کافی از آینده خبر ندارند که تازه جزئیات آن را هم دارند زیر و رو می‌کنند؟ فقط یک چیز است که باید از آینده بدانی همه چیز بدتر می‌شود اگر این را بدانی، همه‌اش را می‌دانیروزی میلر خواهد مرداین را میداند و به خودش میبالد که این را میداند، در حالی که دیگران فقط تظاهر میکنند این را میدانند و پیش خودشان معتقدند تا ابد زنده میمانند آن میلرِ دیگر،توبیاس ولف


  2. Omid Kamyarnejad Omid Kamyarnejad says:

    لاتاری داستانی به ظاهر ساده با روایتی از تجمع مردم یک دهکده برای برگزاری یک قرعه‌کشی است، این مراسم به ظاهر ساده، شروعی است برای شرلی جکسون تا خشونت انسان‌ها را در داستانی کوتاه نشان دهد گردهمایی انسان‌های این دهکده با هدف انتخاب یک نفر برای کشته شدن صورت گرفته و این قرعه‌کشی سالانه به سنتی تبدیل شده که کسی به آن اعتراضی ندارد در واقع برگزاری «لاتاری» برای آن‌ها فعالیتی اجتماعی محسوب می شود و برگزار نشدن آن توهین به سنت‌هاستداستان «لاتاری» روایتی ساده، خطی و البته بی‌نقص دارد و سادگی‌اش سبب شده موضوع تلخ داستان و آن‌چه جکسون قصد داشته به انسان‌ها یادآوری کند بیشتر به چشم بیاید «لاتاری» داستان خشونت درونی تمامی انسان‌ها در سراسر جهان است داستان مردمان عادی دهکده ای که به سنت‌ها عادت کرده‌اند و برگزاری مسابقه لاتاری برای آن‌ها فعالیتی اجتماعی محسوب می‌شود و بدون تفکر، کشته شدن بی‌دلیل اطرافیانشان را پذیرفته‌اندلاتاری داستان مظلومیت زنانی را روایت می کند که در طول تاریخ مورد ستم سنت ها ی غلط قرار گرفتند سنت هایی که زن را موجودی می داند که محدود به امور خانه و خانه داری است تنها تفریحش غیبت و بازی های بچه گانه است که هیچ ارتباطی با دنیای جدی مردها ندارددر داستان لاتاری مردم هر سال 27 ژوئن دور هم جمع می شوند تا طبق رسم کهن خود با لاتاری و قرعه کشی ما بین خودشان یک نفر را برای قربانی شدن انتخاب کنند بعد هم همه به محض مشخص شدن قربانی با سنگ هایی که از قبل آماده کرده اند روی سر او می ریزند و سنگسارش می کنند شرلی هاردی جکسون سال ۱۹۱۶ در آمریکا زاده بدنیا آمد معروف‌ترین اثر وی داستان کوتاه لاتاری است که برای اولین بار در مجله نیویورک به چاپ رسید و از مشهورترین داستان‌های کوتاه قرن بیستم است لاتاری شرلی تاکنون هفت باردر نشر مرکز تجدید چاپ شده و آخرین چاپ آن در فروردین 1392 انتشار یافته است جکسون، هشتم آگوست 1965 و در سن 48 سالگی در خواب درگذشت


  3. Farnaz Farnaz says:

    پیش نوشت به نظرم این کتاب خیلی خیلی به ویراستاری نیاز داره، پر از غلط‌های املایی و نگارشیه؛ هم‌چنین توصیه می‌کنم بعد از خوندن داستان لاتاری و هم‌چنین چخوف بلافاصله مقاله‌های آخر کتاب که مربوط به این دوتا کار هست رو بخونید و حسابی لذت ببریدآن تایلرزیر نور زرد چراغ، می‌نشیند و با اخم روی کتاب دستور زبانش خم می‌شود و می‌گوید «کیف حالک؟ چطوری؟ کیف حالک؟ کیف حالک؟» با اینکه دارد با خودش حرف می‌زند، نگاهش را صاف چشم‌های من می‌اندازد، جوری که من احساس می‌کنم راستی راستی دلش می‌خواهد بداند حالم چطور است این یکی از ویژگی‌های اوست خیلی شخصی‌ست چشم‌هاش بی‌حرکت، مثل اینکه در انتظار پاسخی باشند، نه روی چشم‌های من، بلکه روی دهانم میخکوب می‌شوند من خجالت می‌کشم و حرف زدن یادم می‌رود عربی اصلا بلد نیستم، حتی بلد نیستم بگویم «حالم خوبه»می‌گفت «دست‌هات چقدر سرده، سوزان نشنیدی که می‌گن هرکی دستش سرده، قلبش گرمه؟»بله شنیده بودم روحش خبر نداشت که قبل از او چندنفر این حرف را به من زده بودند اما سرانجام خودشان سرد شده بودند ناگهان بریده بودند و بی‌هیچ توضیحی رفته بودند پی کارشانهربار که او را می‌دیدم، به نظرم می‌آمد که خیلی پیرتر از دفعه‌ی پیش شده باشد در سال‌هایی که از مرگ مادرم می‌گذشت، تکیده و چروکیده شده بود مثل کتاب زرد شده‌ای که پس از یک شب که زیر باران مانده باشد بگذارند توی هوای آزاد تا خشک شوداز همان دوران کودکی فهمیدم که روی او نمی‌شود حساب کرد او پر از حالت‌های عصبی شدید بود که مثل ماسک‌های بزرگ مبالغه‌آمیز روی صورتش کشیده می‌شد خشم، هیجان، ناامیدی، سرخوشی هیچ چیزش متعادل نبودهمه‌ی کارهایی که تو می‌کنی محاسبه شده است تو لبخندهات را اندازه می‌گیری کلمه‌هات را می‌شمری تو آدم سردی هستی، سردمی‌گوید «کاَترک، خداحافظ کاَترک» اخم می‌کند در ادای کلمه لغزش کوچکی تشخیص داده است دوباره می‌گوید کاَترک و این‌بار راضی‌ست ولی گوش من هیچ تفاوتی حس نمی‌کند خواهرهاش دورش را گرفته‌اند، داد و بیداد می‌کنند و از خنده ریسه می‌روند، اما او هم‌چنان دارد ور ور می‌کند و اعتنایی به آنها ندارد سخت مشغول یاد گرفتن زبان تازه است زیر نور زرد چراغ، انگار که روی او قشری از طلا کشیده‌اند و حبابی از خوشبختی در میانش گرفته، اما من هرچه بنشینم و به او لبخند بزنم این حباب هم‌چنان بسته می‌ماند و به نظرم می‌رسد که دارد او را با خودش می‌برد او دورتر و دورتر می‌شود، من پشت سرش جا می‌مانم و عقلم قد نمی‌دهد که چه بگویم و چطور صداش بزنم تا برگرددتوبیاس ولفموجی از درد توی تمام وجودش پخش می‌شود از جا می‌پرد، چشم‌هایش می‌سوزد، دندان‌هایش را به هم فشار می‌دهد تا جلوی فریادی را که توی گلوش مانده است بگیرد خفه‌اش می‌کند و نگاهی به دور و برش، به نفرات دیگر می‌اندازدمی‌گفت ارتش حتی نمی‌تواند ترتیبی بدهد که آدم به شیوه‌ی آبرومندانه بمیردو حق هم با مادرش بود ارتش همان‌قدر که مادرش فکر می‌‌کرد بد بود و بدتر هم بود همه‌ی وقتت را به انتظار تلف می‌کردی یک زندگی کاملا احمقانه را می‌گذراندیهمه می‌دانند که با طالع‌بین‌ها نمی‌شود شوخی کرد نمی‌شود پیش‌بینی کرد که طالع‌بین چه خواهد گفت، ولی وقتی که گفت، به هیچ ترتیبی نمی‌شود جلوی آن اتفاق را گرفت همین که شنیدی چه چیزی در انتظار توست، دیگر در انتظارت نیست، همین‌جا پیش توست در خانه‌ات را چه به روی آینده باز کنی، چه به روی یک قاتل هیچ فرقی نداردآینده مگر همه به اندازه کافی از آینده خبر ندارند که تازه جزئیات آن را هم دارند زیر و رو می‌کنند؟ فقط یک چیز باید از آینده بدانی همه چیز بدتر می‌شود اگر این را بدانی همه‌اش را می‌دانی جزئیات به فکر کردنش نمی‌ارزدولی هرکاری می‌کند نمی‌تواند بخوابد پشت پلک‌هاش کاملا بیدار است و از فرط افسردگی بی‌قرار، برخلاف میلش دارد دنبال چیزی می‌گردد که می‌ترسد پیدایش کندکاروراولگا به بالین چخوف برگشت روی چارپایه نشست، دست او را در دست گرفت و هر چند دقیقه یک‌بار صورت او را نوازش می‌داد نوشت « نه هیچ صدای آدمیزادی در کار بود و نه هیچ سر و صدای روزانه‌ای فقط زیبایی بود، آرامش بود و عظمت مرگ»جودی اوپنهایمرخاستگاه اصلی داستان لاتاری خود شرلی بود و نه هیچ چیز دیگری این خالص‌ترین و مستقیم‌ترین بیانی بود که او به دانشی که از شرارت بشری داشت و از کودکی با او همراه بود، توانسته بود بدهدشرلی جوابی کلی داد « من تصور می‌کنم با قرار دادن یک مراسم بی‌رحمانه در زمان حال و در دهکده‌ی خودم، امیدوار بودم خشونت بی‌هدف و غیرانسانی زندگی را به نمایش درآورم»ناتالیا گینزبورگاگر جزئیاتی در درون خودتان برای مدت زیادی نگه دارید و استفاده‌ای از آن نکنید، می‌پوسد و حرام می‌شوداین چیزها دیگر برای من اهمیتی نداشت دیگر جهان با من حرف نمی‌زد دیگر کلمه‌هایی وجود نداشت که به من لذت بدهد دیگر چیزی توی دست‌وبالم نبود سعی کردم آینه را به یاد بیاورم، ولی حتی آن هم در وجودم مرده بوداز این به بعد اندوه را خیلی خوب شناختم اندوه واقعی چاره‌ناپذیر و درمان‌ناپذیری که زندگی‌ام را در هم ریخت و همین که سعی کردم باز به آن سر و سامانی بدهم، دیدم این زندگی به صورتی درآمده که با آنچه پیش‌تر بود آشتی‌ناپذیر است فقط پیشه‌ی من بود که تغییر نکرده بود، اول از آن بیزار شدم، حالم را به هم می‌زد، ولی خوب می‌دانستم که سرانجام به آن برمی‌گردم و می‌دانستم که همین نجاتم خواهد دادولی این را باید دانست که نمی‌توان امیدوار بود با نوشتن بشود تسکینی برای اندوه فراهم کرد نمی‌توانید خودتان را گول بزنید و از پیشه‌ی خودتان امید نوازش و لالایی داشته باشید، در زندگی من یکشنبه‌های پایان‌ناپذیر خالی و متروکی بوده‌اند که من با ناامیدی خواسته‌ام چیزی بنویسم که در تنهایی و خستگی تسکینم بدهد، تا کلمه‌ها و جمله‌ها آرام و آسوده‌ام کنند ولی یک سطر هم نتوانسته‌ام بنویسم پیشه‌ی من همیشه پسم زده او نمی‌خواهد چیزی از من بداندهمان‌طور که می‌بینید، این پیشه‌ی کاملا دشواری‌ست، ولی بهترین پیشه‌ی دنیاست روزها و خانه‌های زندگی ما، روزها و خانه‌های آدم‌هایی که با آنها سروکار داریم٬ کتاب‌ها و تصویرها و اندیشه‌ها و گفت‌وگوها همه‌ی این چیزها خوراک اوست و او در درون ما رشد می‌کند خوراک او چیزهای وحشتناک هم هست او بهترین و بدترین‌های زندگی ما را می‌بلعد و هم احساسات شیطانی ما و هم احساسات خیرخواهانه‌ی ما در رگ‌های او جریان دارد خوراک او خود اوست و او در درون ما رشد می‌کندشروود آندرسنروی ایوان تاقباز خوابیده بودم و چراغ خیابان صورت مادرم را روشن می‌کرد چه فایده؟ آن چیزی را که توی ذهنم می‌گذشت نمی‌توانستم به او بگویم او نمی‌فهمید مردی در همسایگی ما زندگی می‌کرد که هر روز از دم خانه‌ی ما می‌گذشت و به من لبخند می‌زد به این فکر افتادم که او همه‌ی چیزهایی را که من نمی‌توانستم به مادرم بگویم می‌داندبرای آدم‌هایی مثل من، بازگو کردن قصه به مشاممان رسید، همیشه کار خیلی دشواری بوده است قصه‌هایی که مدام، به همان صورتی که پیش‌تر گفتم، به سراغم می‌آمدند تا وقتی که به آنها لباسی نمی‌پوشاندم قصه نبودند همین که از طریق گفت‌وگویی که به گوشم می‌خورد یا از طریق دیگری، لحن قصه به دستم می‌آمد، مثل زنی می‌شدم که آبستن شده چیزی در درون من رشد می‌کرد شب‌ها، توی رخت‌خوابم که دراز می‌کشیدم، احساس می‌کردم قصه با پاشنه‌های پاهاش به دیواره‌های بدنم لگد می‌زند اغلب، همان‌طور که دراز کشیده بودم، همه‌ی کلمه‌های قصه با کمال وضوح به ذهنم می‌رسید، ولی همین که از رختخواب می‌آمدم بیرون که آن را بنویسم، کلمه‌ها به ذهنم نمی‌آمدند


  4. Ahmad Sharabiani Ahmad Sharabiani says:

    ترجمه‌ی هفت داستان کوتاه از شرلی جکسون، آن تایلر، آن بیتی، جان آپدایک، ریموند کارور، توبیاس ولف و کازوِئو ایشی‌گورو، به‌نام «لاتاری چخوف و داستان‌های دیگر» برای اولین بار در سال۱۳۷۱ منتشر شده است


  5. Maryam Hosseini Maryam Hosseini says:

    داسـتانهای آن میلرِ دیگر، خانه واندا و ذوق زبان رو بیشتر دوست داشتموهمینطور مقاله ی جی مک اینرنی از شاگردان کارور رو راجع به کارور و معلمیِ نویسندگیاز همین مقالهجان گاردنرِ رمان نویس اولین معلمِ نویسـندگیِ رِی بودرِی می گفت در تمام طول ِ زندگی ِ نویسندگی اش ، وقتی که می نوشت احساس می کرد که گاردنر از بالای سرش دارد نگاه می کند و بعضی کلمات، عبارات و نحوه ی پیشرفت کار را تایید می کند یا تایید نمی کند و خطاها را می گیردمی گفت معلمِ خوب چـیـزی است مثل یک وجـدانِ ادبی ، صـدای دوسـتانه ی نقّـادی که توی گوشَـت می پیچـدمن خـوب می دانم که منظـورش چـی بودمـن خـودم یکی دارم که زیر لبی حـرف می زند


  6. Mohsen.khan72 Mohsen.khan72 says:

    یه مجموعه داستان خوب با انتخاب های خوب ، داستان لاتاری و آن میلر دیگر رو بسیار پسندیدم


  7. Marziye Foroughi Marziye Foroughi says:

    نويسنده ها، داستان ها، سبك ها و موضوعات كاملا متفاوت بودند ولي يه پيوند عميق عجيب بينشون وجود داشت، قبل از اينكه اين كتاب رو كه استاد داستان نويسيم براي كلاس معرفي كرده به دستم برسه، لاتاري و شرلي جكسن رو خوب ميشناختم ولي از بقيه بي خبر بودم خوانش خوبي بود


  8. Somayeh Somayeh says:

    مجموعه ای از هفت داستان کوتاه به همراه شش مقاله پیوست درباره موضوعاتی مربوط و نامربوط به داستانهای این مجموعهلاتاری شرلی جکسن با پایان غیر منتظره اش از بهترینهای این مجموعه بود، داستانی که به گفته ی نویسنده اش ظرف کمتر از دو ساعت نوشته شده با دیالوگهای ساده و موقعیت روزمره که همین نکته تاثیر پایان هولناکش رو بیشتر کرده جودی اوپنهایمر در مقاله اش از جکسن نقل قول میکنه که قبول دارم که در بعضی موارد ذهن طغیان میکند تعداد کسانی که انتظار داشتند خانم هاچینسن در آخر داستان یک لباسشویی بندیکس برنده شود کم نبود بله خانم جکسن این بار ذهنتون بدجور طغیان کردهشام خانوادگی از ایشی گورو آن میلر دیگر از توبیاس ولف و خانه ی واندا از آن بیتی هم از داستانهای خیلی خوب این مجموعه بودندمقاله ی جی مک اینرنی راجع به کارور هم جالب بود، اینکه کارور معتقد بوده ادبیات رو میشه از روی مشاهدات دقیق زندگی واقعی ساخت هر جا و به هر صورتی که این زندگی جریان داشته باشه حتی اگه فقط عبارت باشه از یک شیشه سس گوجه فرنگی روی میز و تلویزیونی که در حال زرزر کردنه مقاله ی ناتالیا گینزبورگ با عنوان نوشتن پیشه ی من است رو قبلا در کتاب فضیلتهای ناچیز خونده بودم اما باز هم خالی از لطف نبوددر کل مجموعه داستان خیلی خوبی بود ممنون آقای مدرس صادقی


  9. نیما اکبرخانی نیما اکبرخانی says:

    خوشم نیومدمن با این کتاب در برنامه‌ی کتاب‌باز آشنا شدم الن هم تعریف بقیه رو خوندم دیدم خیلی فرق هست بین نظر من با بقیه‌ی دوستانی که این کتاب رو خوانده اند بیشتر فکر می‌کنم دلیلش اینه که من میانه‌ی چندان خوبی با داستان کوتاه ندارم نظر دیگه‌ای ندارمپی نوشت کتاب رو نشر مرکز چاپ کرده، چاپ دهم رو من خریدم، کاغذ بازیافتی و بی کیفیت، جلد معمولی و نرم و فونت بد و صفحه آرایی بدتر که کتاب چاپ سال ۱۳۹۷ رو به کتاب های دهه‌ی ۶۰ شبیه کرده و قیمت ۳۳۵۰۰ تومن مزخرف محض واقعا برای کتاب با این حجم و کیفیت جا داره نشر مرکز بره یه گوشه‌ای بشینه و خجالت بکشه


  10. Ehsan Movahed Ehsan Movahed says:

    داستان‌های این مجموعه به کلاس نویسندگی میمونهاین‌که چطور از پنجره‌ای روشن یا نامه‌ای کوتاه، معجزه بسازی ‎


Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

لاتاری، چخوف و داستانهای دیگر❴PDF / Epub❵ ✅ لاتاری، چخوف و داستانهای دیگر Author جعفر مدرس صادقی – Buyprobolan50.co.uk داستان‌هایی از نویسنده‌های معاصر امریکا، گردآورنده و مترجم جعفر مدرس صادقی از شرلی جکسن، لاتاری از کازوئو ا داستان‌هایی از نویسنده‌های معاصر امریکا، و داستانهای Kindle Ð گردآورنده و مترجم جعفر مدرس صادقی از شرلی جکسن، لاتاری از کازوئو ایشی گورو، شام خانوادگی از آن تایلر، ذوق زبان از جان آپدایک، آن لاتاری، چخوف ePUB ´ طرف خیابان از آن بیتی، خانه‌ی واندا از توبیاس ولف، آن میلر دیگر از ریموند کارور، چخوف قطع کتاب رقعی، وزن گرم.